سرمقاله
سرقفلي
خدا را شاكريم كه بالاخره اقيانوس رحمتش به غليان آمد! و بادبان كشتي به گل فرو رفته را نسيمي فرستاد تا كه شايد ساكنان امنگرفتهاش را تكاني بدهد. اگر از خدا بپرسي كه چرا نسيمت را دير دير ميوزاني !؟ پاسخي كه ميآيد اين است: اي بنده مشكل از نسيم نيست، كه ناخدا خواب است و حواسش جمع نيست.
روزي بزرگي گفت كه :»آقا اين چه وضعي است كه هر كسي كه از مادرش قهر ميكند ميرود و براي خودش دم و دستگاه نشريه راه مي اندازد و شروع مي كند به سخن پراكني؟« الحق و الانصاف اين حرف ،حرف حسابي است و ما كاملاً به آن اعتماد داريم و در جهت تعظيم پيام اين عالي جناب اول از مادرمان قهر كرديم (كه تمام عمر ما را در مقابل شدائد و مشكلات و بحرانها دلداري مي داد و فضا و جامعه را طوري امن برايمان تصوير مي كرد كه ما مي توانستيم با آسودگي خيال سر بر دامنش بگذاريم و به خواب هپروت برويم) و تصميم گرفتيم كه تا اطلاع ثانوي ديگر سراغش نرويم (چرا كه همهاش دلواپس ماست كه مبادا از سر جهالت! و جواني و ناپختگي ! يك كارهايي بكنيم كه خداي ناكرده نانمان قطع شود، يا كه آبمان ندهند و فرات بر رويمان بندند و يا كه دعوايمان كنند و در اين دعوا سيليمان زنند و يا … ) لذا بعد از اين دو مقدمه فقط ماند انتشار نشريه كه ماهم نامردي نكرديم و گفتيم "يا علي".
راستش را بخواهيد اول تصميم گرفتيم كه مجموعة حرفهايمان را منظم بكنيم و صغري و كبري، تا كه در مجموع اين چند شماره كه قلم در دست داريم و هنوز نه دستي شكسته است و نه قلمي ، بتوانيم يك حرف منسجم و منظمي را به محضر شما آيات عظام! تقديم كنيم .
ولي ديديم كه نه، اين رسمش نيست . درست است كه ما از طرف شما هم سنگران هيچ دست خطي در تأييد خودمان نداريم ، ولي ما كه شما را قبول داريم و همة نالههايمان براي شماست. پس صحيح نيست هر چه كه به عقل سنگ پاره برداشتهيمان ميرسد را لزوماً صواب دانسته و در اين كاغذ پاره درج كنيم و در آخر هم بگوييم و مدعي شويم كه آقا ما گفتنيها را گفتيم و اينكه شما حال نميدهيد پس تقصير ما چيست؟!
نه اين طور نميشود...
پس شديم دوتا؛ يكي ما (دو - سه نفر) و يكي "شما"(هفتصد - هشتصد نفر) كه اين "مايُك" (ماي كوچك) به زور ميخواهد خود را زبان گوياي يك عده كند ؛ يك سري خيالاتي در سرش ميگذرد كه خيال ميكند در سر ديگران هم همان است؛ يك سري فكرهايي دارد كه تصور ميكند كه بقيه هم به آن فكر ميكنند...
و اين طور شد كه ما پا در هوا مانديم؛ معلقِ معلق؛ ولِ ول.
و قرارمان اين شد كه روزيِ هر روزمان هر چه بود ، به همان قناعت بكنيم و پاي از گليممان دراز نه.
آخر كساني را كه داعية اصلاح و بهروزي و بهورزي دارند را با اين توهمات چه كار!
»يا علي«
